به برف‌های یخ زده در گوشه اتوبان خیره می‌شوم و هرزگاهی به صفحه مانیتور نصب شده در ایستگاه BRT.
زمان وارد شدن اتوبوس به ایستگاه: ۲ دقیقه!!!
ویراژ ماشین‌های تشریفات از مسیر خط ویژه هم بهانه‌ای شده که دمی چشم به گاردریل‌های روبه رو انداخته و لَختی با خود حرف بزنم.
۲۵ دقیقه گذشت و دریایِ چشمانِ منتظر؛ بسیار.

اولی از راه رسید. کیپ تا کیپش مسافر؛ اما به هر زحمتی دو نفر خود را جا کردند.
حدوداً ده دقیقه گذشت و اتوبوس بعدی رسید.
پس از هفت هشت دقیقه، اتوبوس بعدی…

حدوداً ۲۰ دقیقه گذشت و اتوبوسی نیامد.
انتظار ما در صف از یک ساعت تجاوز کرد.
کم کم ابراز ناراحتی از سوز سرما بلند شد.
در افکارم غوطه ور بودم و با خود کلنجار می‌رفتم که چرا تا آخرین لحظه در صف بمانم و نظاره‌گرِ این اوضاع باشم.

انگار دلم میخواست این شرایط را با چشم خود ببینم، بی هیچ واسطه‌ای.

باری؛ الحق که مردم صبوری بودند. تحمّل آن سرمایِ سوزناک و بادِ زمهریر؛ امان می‌بُرید.

بگذریم. می‌گویند لنگه کفش در بیابان نعمت است. ما و سرما در مصاف بودیم که ناگَه سه اتوبوس پشت سر هم رخسار گشودند.
جالب است که یا بیست دقیقه به بیست دقیقه نمی‌آمد یا سه تا سه تا با هم می‌آید!!!.

به لطایف الحیلی جایی برای ما هم باز شد و در اتوبوس دوم راهی شدیم.

از اینکه پس از یک ساعت ایستاده در غبار بی‌مهری؛ از آن سرمای استخوان سوز رهایی پیدا نمودم؛ بسان آهویی که کُنجی برای عُزلَت نصیبش شده، شادمان و مشعوف.

پنجره این قفس‌هایِ آهنین را چنان تا سقف تبلیغات کرده‌اند که گویی زندان متحرک است.
شهر به این بزرگی گویا برای تبلیغات کوچک است که دست از سر این اتوبوس‌های زبان بسته برنمی‌دارند.
شاید اگر بنویسیم حقوق شهروندی و بخوانیم حقوق کیلویی، بهتر باشد، شاید.

از قضا همین دیشب بود که رهنمودِ خیلی خاص یکی از آقایان بلندپایه‌یِ شورای شهر را خوانده بودم. حضرت ایشان گفته بود: “رسانه‌ها برای خرید واگن و اتوبوس به دولت و شهرداری فشار بیاورند.”
امشب که این وضعیت را با چشم غیر مسلح دیدم؛ یکهو خنده‌ام گرفت …

یکی نیست به حضرت ایشان بگوید: آخر قربانت شوم!
شما با این همه تشریفات و آن همه پرستیژ، گویا حرفتان خریدار ندارد؛ آن وقت چه انتظاری از شهروند عادی یا خبرنگاری دارید که امنیت شغلی ندارد و شرایط را مساعد نمی‌بیند که مثلاً بگوید در اولین بارشِ برف، کالسکه‌یِ مدیریت لنگید و قِص علی هاذا.

همان بهتر که اصلا برفی نبارد تا بخواهد مدرسه‌ای تعطیل شود یا شهری ساعت‌ها در ایستگاه‌های اتوبوس از سرما بلرزد تا درد زانو بگیرد؛ درد دل بگیرد و هی دق کند، دق کند و دق کند و آرام آرام ترک بخورد و آهسته آهسته پژمرده شود تا آنکه بمیرد.

یادمان نرفته؛ روزی میگفتید ساعت‌هایتان را با سامانه اتوبوس‌رانی شهری تنظیم کنید. مثلاً می‌خواهید بگویید که ما دقیق و شُسته رُفته خدمت می‌کنیم.

اولاً اگر این معنی خدمت است، شفاف بگویید تا عطایِ این خدمت را به لقایش ببخشیم و دوماً اگر این معنی نظم و انضباط است؛ پیشنهاد می‌شود ساعت‌های خوابمان را با این سامانه تنظیم کنیم بهتر است تا ساعت‌های کارمان را.

القصه هر چه بگوییم که عزیزان خود اقرار می‌کنند که می‌دانستیم. خب اگر می‌دانید، چاره کنید.
اگر چاره نمی‌کنید بفرمایید تا تکلیف خود را چاره کنیم.

شما که درد را می‌دانید و کرّاراً می‌گویید درمان نیز هم؛ پس بسم‌الله؛ اول از همین ماده ۱۷ شروع کنید. همان ماده‌ای که سَر دراز دارد و سِرّ طولانی.

با تعدیل همین یک ماده از اختیارات شهردار؛ شما بخوانید رئیس جمهور دوم مملکت، دعایِ هزاران جوان خسته، تا پیرانِ فرتوت و شکسته را نصیب خود می‌سازید.

شاید استفاده کردن از ماشین شخصی در جوارِ الطاف کریمانه‌یِ این حمل و نقل شهرِ ما، دو حُسن داشته باشد:
حتی اگر قرار باشد با ترافیک رقّت انگیز پایتخت در مصاف شوی؛ اما خیالت راحت است که بر روی صندلی گرم و نرم ماشین لَم می‌دهی؛ موزیک مورد علاقه‌ات را گوش می‌کنی و از پشتِ شیشه‌هایِ بخار گرفته، مناظر برف را می‌بینی.

خیلی خیلی بهتراز آنست که عَن قریب در سرما بلرزی و استخوان درد هم بگیری. تازه پوستت هم خشک بشود.

چطور است که امکانات و تجهیزات آتش‌نشانی، برف روبی، مدیریت پسماند (نه جمع آوری زباله) و … در این شهر وجود ندارد؟؟
شما فرض کنید به جای برف، زلزله‌ای آمد. تکلیف چیست؟ می‌خواهید همین‌گونه بحران را مدیریت کنید یا طبق معمول، بحران شما را مدیریت کند؟!

شاید وقت آن رسیده که از خود بپرسید: با خود چند چندید؟؟

پناه بر خدا!
از این همه مدیریت کردن، آدم سرگیجه می‌گیرد؛ کانَّهُ دارد در پارکِ ارم، چرخ و فلک بازی می‌کند.

… این نُهمین ماشین تشریفاتی بود با چشمک زن‌های آبی و قرمز که چون توسَن زمهریر رد می‌شد.

انگار این موقع شب می‌خواهند به کدامین میتینگ برسند که اینگونه تندروار می‌تازند. آیا جلسات خیلی مفید و پر بازده‌یِ صبح تا عصر در ساختمان‌هایِ عریض و طویل که الحمدالله نتایج روشن آن زندگی ما را دگرگون کرده است، کافی نیست؟؟

خوب که مسیر آسفالت است و الّا از گرد و خاکشان، اهوازی ناپدید می‌شد.

کاش آقایان گاهی از مسیر عادی اتوبان استفاده کنند تا قدر این نعمت سرشارِ خط ویژه را بدانند و صد کاش، اگر هفته‌ای یا حداقل ماهی یا سالی یک بار از ناوگان به اصطلاح حمل و نقل عمومی استفاده می‌کردند تا یک مشت و مالِ حسابی و رایگان در هلهله‌یِ جمعیتِ سواره و پیاده نصیبشان می‌شد.

یقیناً هستند از همین جرگه‌یِ آقایان مسئول که می‌گویند فرهنگ چیز خوبی است.
آری فرهنگ چیز خوبی است، بر منکرش لعنت. اما آیا استفاده ناصحیح و نا به جا از امکاناتی که بیت‌المال در اختیار شما نهاده بی‌فرهنگی نیست؟

اخیراً همین زلزله‌یِ کرمانشاه به ما یاد داد که “مدیریت بحران” فقط یک لفظ است که خوش در زبان می‌چرخد.
آنچه پیش‌دیده‌یِ همگان خودنمایی می‌کرد؛ مدیریت بحران نبود؛ بلکه بحران مدیریت بود.

خوب شد ظرفیت موجود را دیدیم تا به خود آییم و بدانیم وقتی بساط زندگی روزمره‌یِ ما با یک برف، اینگونه در هم پیچیده شد؛ اگه آن زلزله۷ ریشتری بیاید چه آینده‌یِ شومی در انتظار ما خواهد بود.

ای آقایانِ سر به گردون سای؛ اینک خفته در پشیمنِ زردآلود؛

یادتان نرود که آه گرم شما، دستان سرد ما را گرم نمی‌کند…

پی‌نوشت؛ اتوبان شهید چمران؛ ایستگاه پل گیشا؛ یک شب پس از اولین برف زمستانه‌یِ سال پر غمِ ۱۳۹۶
ساعت ۱۸، به وقت تهران.

محمدعلی کیانی | تسهیلگر اجتماعی

به اشتراک‌گذاری در شبکه‌های اجتماعی